
دلم براي اتاقم تنگ شده، براي حصار تنهاييم، دلم براي لحظاتي كه تو تاريكي اتاقم هايده گوش ميدادم و كنار پنجره با سيگارم حال ميكردم تنگ شده. دلم براي روزهايي كه واسه خودم بودم و كسي از من بازجويي نمي كرد كه چرا يك ساعت دير رسيدي خونه تنگ شده. دلم براي تخت تك نفره ام كه گاهي از سنگينيه تحمل وزن دو نفر صداي جير جيرش در مي اومد تنگ شده، دلم براي خودم تنگ شده، دلم براي لحظات با تو بودن تنگ شده.
خدايا چرا مردها را اينگونه آفريدي؟! وقتي بهشون نزديك ميشي ازت دور ميشن، وقتي دلت ميشكنه و ازشون دور ميشي، تازه ميخوان بهت نزديك بشن!!!

پ.ن : لبت را بر لبم بگذار كه جان تازه مي گيرم.
اين روزها با شنيدن خبر ازدواج دخترهاي دور و برم حسوديم ميشه!
مدت زیادی است که مطلبی ننوشتم، دلم برای اینجا تنگ شده بود. من خوبم و اگه خدا بخواد مشکل کارم حل شده و درگیر کار جدیدم هستم .
من همیشه از صبوری نتیجه خوبی گرفتم و اینبار هم همینطور، اما آدم هرچقدر هم قوی باشه باز هم انسان است و کم میاره. اما خدا رو شکر یه دوست و یه فرشته، تو بدترین حالت به دادم رسید.
الان خوبم و روحیه ام خیلی عوض شده.![]()
انتظار داره به آخر میرسه، هم چیز در حال درست شدنه.
پ.ن: خـــــــــــدایا امیدم رو ناامید مکن.
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
پ.ن: منتظر درخشش نورم تو اين تاريكي مطلق.


